|
هیچ کجای این چار دیوار پیشانی ام تو را برای من آخر کجای این خودم بایستم تا وقتی که خواستم دور از خودم کمی نفس بکشم این هوای تورا می خواهم دیوانه ام نکند! . . راستی نمی دانم یادت چرا از روی زبانم نمی پرد؟!! ........................................................................::ح.سلطانی:: ........................................................................ خواب هایم را به من پس بده! ببین! قرارمان که این نبود! نگوشرطمان از خاطرت رفت! می دانم!قرار نبود خاطرت را بخواهم!قرار نبود آفتابم شوی. ببین اما! قرار ها را که ما نمی گذاریم.... قرار ها جایی دور،آن دورها قرار می شوند!همان جا که خدا پشت میزش نشسته وبا فرشتگانش، سر قرار های ما شرط می بندد و به ریش پدرانمان می خندد! . هیچ کجای این خراب شده ردی از تو نیست! هیچکدام از کوچه های این پایتخت لعنتی مرا به تو نمی رساند! به بن بست ها هم سر می کشم حتی! شاید جایی باشد که بتوانم خواب هایم را پس بگیرم از تو! باید جایی باشد! ...................................................................... ...................................................................... از اول قرار نبود کار به این جا بکشه!قرار بود همه چی رو بریزم رو دایره!یادتونه؟! نمی دونستم کار به جایی می رسه که مجبور می شم همه چی روتو این دنیای مجازی یه دفه بذارم و برم! یه دفه چشم ببندم و برم! دوست داشتم سان شاینو! زیاد!اما خب آدما گاهی مجبورن از خواستنی ها دل بکنن؛در واقع همیشه مجبورن! بابا می خواد اقامت بگیره؛هم واسه خودش هم واسه من!باور نمی کنین اگه بگم هنوزعکس العملی نشون ندادم! اگه بگم گاهی به این فکر می کنم که درست شب پرواز..... در برگشتنم شکی نیست،نمی خوام پل های پشت سرمو بشکنم! خرد تر از اونم که این کارو بکنم؛اما.... .................................................................... .................................................................... سارا:سپاس به خاطر همه ی روزا و شبایی که من شدی!حتی اگر به جبر و حتی به اختیار؛سارا!!!متاسفم که دارم همه چی روخراب می کنم!متا سفم که نمی تونم سر قولم بمونم!متاسفم که صداتو بدون اطلاعت برداشتم و گذاشتم تو ضبط ماشین و تلافی کردی؛ بد جوری تلافی کردی! متاسفم که اذیتم کردی!متاسفم که نمیای ببینمت!می بینی اولین من؟!جز تاسف هیچی ندارم واسه ت!نمی خوام کم شی از من سارا!نمی ذارم کم شی! . چکاوک:با تو باشد،مهربانی مرز ندارد الناز!شعرهایت را بخوان برایم!شعر اگر با صدا باشد ویران می کند الناز!می دانی که؟! مهربانی ات را می خواهم بی نقاب من!!! . آبستن:به تو که می رسم نه این که لال شوم ها! نه!سوکوت می کنم!فکر می کنم!بغض ها را فرو نداده می خندم!.........به خاطر می آورم و .........می مانم!قابل احترامی!زیاد! اوچیکت برم! امضا: سان شاین سپاسی!!! . حس یازده:می دانی آرش؟! ازهمسر خان خودت شنیدم که معادل ضعیفه چیزی می شود در مایه های نره خر!!!(عمرا نام ایشان را که همیشه گله دارد عمریست به او و فرزندانت سر نزده ای به زبان بیاورم!)یکی از بهترین کل کل های کامنتی رو با تو داشتم! لذت بخش بود! توی یکی از اون کامنتایی که اون اوایل واسه ت نوشتم،لازم بود از اسم چن تا فیلسوف استفاده کنم!اما نام هیییییچ کدوم به خاطرم نمی یومد! بازم آقای همسرت به دادم رسید!(اوچیکش برم!!!) . ماه مهر:اسم تو-راحله-!!! همیشه منو یاد یکی از دوستای دوره ی دبیرستان می نداخت! تو رو با چهره ی اون تصور می کردم! با مانتو شلوار و مقنعه ی سیاه! و چهره ای روشن! و مثل راحله ی دبیرستانی من ،ترد و شکننده! کجایی تو؟! . رها و خاتون و هی بوسه ی کهنه ی علاقه:سلام مریم و خاتون و پیل نازنین ما! همیشه می خونمتون! هر کجا که باشم! نوشته های شما،انرژی وآرامش رو توامان به من تزریق می کنه!. اگه شاعر بودم و اگه قصد چاپ کتاب داشتم،اثرم رو جز با مقدمه ی نیما دست ناشر نمی دادم! همین!. نفس اگر کم بیاید،شعر تو، مرحمی ست بانو! مرحمتی ست بانوی درد!. درخشش لیمویانه:دیر دیر انگار....دور دور انگار.....آیا؟!! . خودت بگو چی بگم جاگوار؟!. پرسفون: بگو! اعتراف کن که بعد از تهدید من وبلاگت رو حذف کردی!!! بگو سان شاین تنها کسی بود که نشونی تو داشت!اما..... نامردی کردی پرسفون جان!!!. حوصله مو سر بردی با نیستنت ساناز پناهی! با گاه به گاه بودنت! سر حوصله میام اما با هزار بار خوندنت حتی!. و......... .................................................................. .................................................................. تو هنوز پیش منی!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 12:37 توسط سان شاین |
برای تویی که هیچ گاه به دوستت دارم هایم نرسیدی و برای سبزهایت که به خاطر من صبورانه تا صورتی ها رفتند: سلام اهورا! سلام اولین فصل !اولین ماه! اولین……..نه! از خدا که پنهان نیست از تو چه پنهان اولین عشق نیودی آخرین من!(هر کی گفته آدما فقط یه بار عاشق می شن یا آدم نبوده یا حیوون بوده!) دل نبستم به تو!به چشم یک بازی تازه در تو نگاه می کردم!سربه هوایی هایم را که می دانی!(همون جایی باهاش آشنا شدم که همه ی دختر پسرای بد!!! با هم آشنا می شن؛چت!)هر دو میهمان رووم کشوری دیگربودیم.گول خوردی اهورا! گول نام آی دی مرا! راستی چه ناشیانه –های- تو راسلام دادم!! نکند من هم گول خورده بودم(اینم واقعیت داره.گورشو گم کنه اونی که فکر می کنه دروغه! می فهمی؟!! گم کن گورتوکه تو این یه مورد نه از ریختت خوشم میاد نه از اون نظرای مزخرفی که زحمتشو می کشی!) . سلام اهورا.... سلام بزرگ به بار نشسته ام! چه اتفاقی دانسته هایم را کشف کردی؛چه آگاهانه دانسته هایت را به باور نشستم!گوش های نامحرم زیادند اهورا وگرنه تو را داد میزدم! هوار می کشیدم! خدایا!(بهش گفتم تو انگار سرت به تنت می ارزه!مخ بود!) . سلام اهورا! سلام خلاصه ی این روزهای من! شب آشنایی من و تو در ناخوشایند ترین روزهای روزگارم بود! ((توهمانی که میخواستم)) سیاه ترین و کثیف ترین حرفی ست که میتوان گفت!(یادم نمیره شکلکی رو که فرستاد وقتی خواستم بهش شماره بدم!هنوزم معتقدم اینکه اهورا تلفنم رو داشته باشه هیچ چیزی از شخصیتم کم نمی کنه .شخصیت شاید کمترین چیزی باشه که میتونم ببخشم بهش !هی اهورا! برای تو! توی لعنتی که هیچگاه قبول نکردی شماره مو داشته باشی) . سلام اهورا! سلام آزادی دور از دسترس! راستش را بخواهی فیلم بود همه ی خونسردی ام وقتی گفتی مدتی در زندان به دنبال آزادی می گشتی به جرم فعالیت های.....(چقدر تعجب کرد وقتی فهمید ((آ.ی.ا.ت..ش.ی.ط.ا.ن.ی)) رو دارم! پرسید می تونه داشته باشتش؟!! -چرا که نه؟ می فرستم به صندوق پستیت! +نه!نکن!صندوق پستی من تفتیش میشه!صبر کن اگه همدیگه رو دیدیم.....) . سلام اهورا! سلام ناگهان ترین!ببین! دل بستن که دین و آیین نمی شناسد!دل که این حرف ها سرش نمی شود! دل که سر ندارد اصلا ! هم دین نبودی هم دل که بودی اهورا! نگو کافی نیست!(قرآن رو از مسلمونایی که میشناسم بلد تر بود.دستو بالمو می بست!کم می آوردم!) . سلام اهورا! سلام دیگر گونه! راستی بعد ازتجویز تو کمتر درد می کشم اما....دیوانه می شوم هنوز! دیدی آن شب با چه ذوق مرگیی چت کردم با تو؟!!کسالتی که هر ماه دچارش می شدم بهبودی نسبی یافته بود بعد از سال ها و این چیز کمی نبود تو که میدانی!(هیچ وقت حاضر نشد بگه چیکاره ست؟ با جون کندن فهمیدم شغلشو!) . سلام اهورا! سلام دیر رسیده ترین! یادت می آید شبی که برای بار اول صدایت را شنیدم؟!! امکان صدا نداشتم! تایپ کردم: -نه! باید روتو کم کنم! انگار نمی خواستی من بشنوم،با صدایی آهسته گفتی: -روزگار روی منو کم کرده! تو دیگه نمی خواد.... به رویت نیاوردم اما،دل گیر شدم اهورا! (یک ماه نبود! یک ماه کامل! یک ماه تمام...بعدها فهمیدم اون یک ماه کجا بوده....ازم خواسته بود واسه ش آف بذارم، گفته بود اما، ممکنه نتونه جواب بده....وقتی برگشت به شوخی گفتم دیگه از این یک ماه یک ماه ها تو برنامه ت داری؟!! -نه! چون نمی خوام موهام بریزه! واااااااای خدا! چقدر خنگ بودم که منظورشو نفهمیدم!چقدر نفهم بودم!) . سلام..........اهورا! سلام دکتر بیمار جوان سرطانی من! (اهورا دو هفته ی پیش تو یه چت رب ساعته همه چی رو تموم کرد!گفت که تایپ انگشتاشو خسته می کنه! گفت که می خواد از زمان باقی مونده بهتر استفاده کنه! دلم داشت گریه می کرد! عقلم تایپ کرد: -متاسفم اهورا! متاسفم به خاطر همه ی فرصتایی که ازت گرفتم! دلم گریه می کرد! عقلم تایپ کرد: -متاسفم به خاطر اون دروغی که بهت گفتم و پنج دقیقه قهر کردی! دلم گریه کرد! عقلم تایپ کرد: -سبز ها رو واسه ت آرزو دارم! و اون مثل همیشه با فونت دلخواه منو رنگ صورتی یه چیزایی نوشت و بعد هم واسه بار اول تو دنیای نت ازم خواست چشامو ببندم! بوسید منو ورفت! پاشد و رفت! دلم.............. . نمی دونه اینجا یه خونه ی سان شاینی دارم!جواب آف هام رو هم نمیده! بی خبرم ازش! قراره اگه رفتم شهرش از قبل واسه ش آف بذارم تا همدیگه رو ببینیم! واسه همیشه.....واسه هیچوقت! . . پ.ن1:راحت باشین !کامنت ها محفوظه و تایید نمیشه! + نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 17:34 توسط سان شاین |
ساعتای خوشی نداشتم روزی که شبش زنگ زد؛شبی که روزش با مامان بحثم شده بود؛بحثی که تازگی نداشت؛نداشتمش!(خودمو می گم) خودمو می خواستم.گم شده بودم انگار؛نه!تازه داشتم رجوع می کردم به خودم.گاهی آدم باید پاش بشکنه تا نهایتا به خودش برسه.پاش بشکنه تا بگیره بشینه یه گوشه منتظر خودش! *** قطع و وصل می شد صداش.نداشتمش(صداشو می گم).دورتر از من بود؛دور بودیم؛.....دورها بودیم. گفت که یه سفر فوری سرشو از فرانسه در آورده؛گفت که باید تو میتینگی که قرار نبود شرکت کنه شرکت می کرد؛گفت که آخر این هفته ایرانه؛گفت که دلش می خواست الان کنارش بودم؛گفت که صدامو کم داره این روزا....گفت که حرف بزنم وگفت و گفت و...........هیچی نگفتم......سوکوت کردم.....وشنیدم ....مثل همیشه شنیدم..... *** درگیرم کرده بود! کنار نمیومدم باهاش،با دل بستنش،با دلی که صاحبش یه پیر مرد فرنگ تحصیل کرده ی بد دهن بود! گوشی نبودم اما منطقم می چربید به احساس! *** ایران شب اتاقم مریم پیشم بود تا جزوه های اون هفته رو تحویلم بده. . ریخت دلم شماره شو که دیدم،چرا قلبم اینجوری می زنه؟! منطق....منطق ....منطق.....کم آورد(منطقمو می گم). قطع شد! -چرا جواب ندادی؟! زل زدم تو چشمای کنجکاو مریم...... -حواست کجاست؟!! حالت خوبه؟.......رنگت پریده دختر! چت شد یه هو؟!! +خوبم!ضعف کردم یه دفعه! زنگ زد دوباره! +مریم یه لیوان آب می خوام. -بگو آب قند! . -آناهیتا! +سلام استاد! -حالت چطوره؟بهترشدی؟! +خب.....خوبم...خوبم... -دیشب برگشتم.میخوام ببینمت.تو همین هفته.فکر می کنی بتونی بیای اینجا؟! . لبخند زدم! ازسر ناباوری لبخند زدم!....... ول کردم خودمو رو تخت....عمیق بود نفسم....اونقدر عمیق که کم مونده بود غرق شم توش! +خب!من ...راستش..... -عاشقت شدم آناهیتا.... نفس عمیق دیگه ای کشیدم. +نه!....یعنی....قطع و وصل میشه صداتون.....الو.....الو.... قطع کردم! . -نمی دونستم قنداتون کجاست،آب شکر آوردم! و من خندیدم....با صدای فریاد آلودی خندیدم....تمام اون روز رو خندیدم.....دست مریمو گرفتم وکشوندمش رو تخت .... -چته تو؟! چرا اینجور می کنی؟اگه پات سالم بود بغلم می کردی و از پنجره پرتم می کردی پایین اینجور که معلومه..... یکی از چشماش پرناباوری بود یکیشون پر خنده.... +دنیای کوچیکیه مریم! کوچیک و حقیر...هیچی از هیشکی بعیید نیس! عجیب بازاره این دنیا.......عاشقم شده.....میگه عاشقم شده.... -کی؟!! . فردا شب از حسش گفت؛گفت که واسه خودش چقدرباور نکردنیه این احساس؛گفت که دل بستن به یه صدا از طرف آدمی مثل اون بیشتر از هر کس دیگه ای واسه خودش ابهام آوره....گفت که اولین باری نیست که عاشق شده اما دچار این حس شدن بی سابقه بوده واسه ش... گفت که اهل شعار نیست،هم روحم رو می خواد هم جسمم....گفت یه تابلوی مینیاتور روبه روشه؛دختری که جام می به دست بازو در بازوی پیرمردی انداخته و ..... +الو... سکوت کرده بود. +الو....می شنوین صدامو؟! -من....من تحریک شدم آناهیتا؛.....تو بگو.................. * * * 2ماه گذشت.می دونستم متولد چه ماهیه؛مثل خودم! تماس نگرفتم اما واسه تبریک....عوض کردم خطمو! 1ماه بعد مهتاب تلفنی گفت که دانشگاه....سخنرانی دارن و از من خواستن برم اونجا! . . نرفتم! *********************************************************** پ.ن1: تمام شد! . پ.ن2:خیلی مهربون شده این روزا.... باز با یکی از دافا به هم زده گمونم!(پدرمو می گم!) منم این روزا با زخمی کریستینا آگویلرا مشغول خود سر گول مالی هستم. . پ.ن3:هوا چیزی بیشتر از بس ناجوانمردانه سرد شده...خیلی بیشتر.... . پ.ن4: تمام ...........................شد! . پ.ن۵: نقطه . + نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 18:42 توسط سان شاین |
مهتاب به همه ی دوستاش گفت كی قراره تو تولدش شركت كنه.ذوق و شوقش واسه ديدن استاد بيشتر از من بود؛خبر نداشت... * احتمال اومدنش رو كم می ديدم.دو دو تام چارتا نمی شد!حتی واسه دیدن من...اصلن چطور دل بسته بود به يه صدا؟!به صدايی كه صاحبش رو يك بارم نديده! +هی مهتاب!تو فكر می كنی حتمن بيان تولدت؟! -چرا به همه چی شك داری تو +ساده ای ها! يه كم منطقی باش! -ها ها! حالا كه اينقدر شك خونت رفته بالا بد نيست به شخصيتش هم شك كنی...اون به تو دل بسته! من خر نيستم عزيزم، اگه باهام تماس گرفت به خاطر تو بود! به خاطر آناهيتاش! سوكوت كردم.... . خنديدم! خنديدم! تمام كلمات مهتاب رو خنديدم! صداقت خودم و سادگی استاد رو خنديدم! آناهيتا رو تو دكولته ای كه رنگ شب بود خنديدم! منطقانه به حسی كه بود و نبود خنديدم..... حس ششم خوبی ندارم! زحمت حدس نيومدن استاد رو منطقم كشيد! غيبشون زد! دو سه روز قبل از تولد غيبشون زد.در دسترس نبود همراهشون... * تمام شد! تولدی كه يه روز قبلش تو اتاق عمل داشتن پامو گچ مي گرفتن به خاطر تصادف! غرولندهاي مهتاب اما تمامی نداشت: -از غصه ی دوريش با ماشين رفتی تو درخت؟درسته كه قد بلندن اما من موندم حيرون! چی به سر تو اومده كه جای آغوش ايشون سر از بغل درخت در آوردی!!! داغونش كردی كه!بابا خطرناك! ببينم نكنه با هم تبانی كردين؟! چرا درست قبل از تولد من بايد اين اتفاق بيفته؟خبر داری ازش؟نگو نداری! كاملن بی خبر بودم ازشون! به همين سادگی! * 2هفته بعد از تصادف: -سلام! بگو كی زنگ زد؟! +بی حوصله م مهتاب! رو اعصابم راه نرو كه اولين كاری كه بعد از باز كزدن گج پام انجام ميدم راه رفتن رو خودته! -ظاهرن كه خونه نشينی عصبيت كرده! آقای ستاره ی سهيل زنگ زدن! +كی!؟؟ -استاد رو می گم.همين حالا! صداش هم ضعيف بود هم دير ميرسيد به من! +خب! _خارج بود؛كشور عشاق!مي گفت قبل از تولد من رفته.عذر خواهی كرد واسه بدقوليش.گفت فردا شب زنگ ميزنه تا با تو صحبت كنه. گفتم به خاطر تصادف از خونه بيرون نمی ری! خب!مجبور شدم يه كار ديگه هم بكنم.... * * * پ.ن:عذر خواهي مي كنم از همه به خاطر دير آپ كردن! پ.ن2:بيشتر تحملم كنين؛لطفن! + نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386 20:56 توسط سان شاین |
مي خوام روشن گری كنم: 1:مهتاب:مهمونی،تولد مهتاب بود نه من! 2:من:سان شاينِ اين جا و آناهيتای استاد...اسم واقعيمو هم كه توافق كرديم نگم! 3:استاد:....(دنبال چي مي گردی؟!مسلمن انتظار نداری اسمشو بيارم!روشن گری هم حدی داره!گفته بودم همه چيز خودمو می ريزم رو دايره نه همه چيز مردمو!) *** روشن گری هام 3حالت رو می رسونه: 1:واقعن پيچيده نوشتم. يا 2:نمی شناسم هنوز شما رو! يا 3:فكرمیكنم همه تون واقعن هم آغوشامين! 4:..........بازم كه داری می گردی!گفتم 3 حالت بیشتر نداره IQ جان!!! *** برای اولین دوست،راحله:می شنوی؟من دارم حرف می شم راحله!ببين! برای سارای اردی بهشت:سكوتت رو می خوام و يه استكان پر ازغم، تو شرجی هاي اهواز حتی؛لطفن! براي تو!:ادامه دارم هنوز!تمام میشم اما به زودی... *** پ.ن:اعصاب مصاب ندارم اين روزا كه! با اين وجود حاضرم بازم توضيح بدم سوالی اگه باشه!....نيست؟!!.......نبود؟!خب اين خيلی خوبه! + نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386 12:15 توسط سان شاین |
-امروز دو بار زنگ زدن، سراغ تو رو گرفتن.خدايا!با آناهيتا كار داشتن!!!چيكار كنم؟بدم شمارتو؟! +يعني باور كنم تو شمارمو ندادي بهشون؟! -بيا و خوبي كن!به من چه اصلن؟!گفتم آناهيتا خطشو واگذار كرده.پشيموني زنگ بزنم شماره بدم آنا.....أه چه اسم قلمبه سلمبه اي.... حالا نمي شد يه چيز ديگه صدات كنن؟! +نه!شمارمو نه!ميدوني كه مامان حساسه... -اوووووه !تا اونجاييكه بنده واقفم،مادر محترم شش شب از هفت شب هفته رو تشريف ندارن.پدر هم كه آخر كلاسن....مخالفتي با اين نوع relation ها ندارن.بگو مي خوام كلاس بذارم ديگه.... +نمي فهمي مهتاب.... *** نع!هيچوقت نفهميدي مهتاب!يادته وقتي واسه م از جذابيت هاي رقصيدن توبغل يه مرد تعريف مي كردي،چي مي گفتم؟؟ چي مي گفتم كه باعث مي شد پنج دقيقه خنديدن رو ضجه بزني و وقتي اولين قطره ي اشك روي گونه ت مي دويد،جدي شي و بگي:نه!!!شوخي مي كني ديگه! از تو بعيده خره!من جاي تو بودم تا حالا يه پا janet jackson بودم كه داره با justin جون لاس مي زنه.....دس وردار! نع! هيچوقت نفهميدي من خرو! به درك! نيستي اما تا ببيني دوست الاغت حالا خود لاسه.اصلن لاس زدن يعني من! مي فهمي كثافت يا نه؟!!!!! *** -چند بار باهاش صحبت كردم.آقاي محترمي به نظر ميان.چطوره واسه تولدم دعوتشون كنم!اوووووووو فكر كن.... +واسه تولدت چيكار كني؟!! -أأأه......تو هم همش آيه ي يأس بخون.دلم مي خواد دعوتشون كنم.حداقل گفتنش كه ضرر نداره.حالا يا ميان يا نه! *** الكي نمي خوام كشش بدم؛اما بود؛به خدا بود!آناهيتا رو مي گم.... اجازه دارين به قلمم بخندين... بي انصافي نكنين فقط!يه كم باور بذارين لاي خنده هاتون!هر كي هم فكر مي كنه آناهيتا قرتي بازيه يه بلاگر بيكاره،نياد ديگه! الكي وقت خودشو دل من-دلك منو-به باد نده...... *** دعوتش كرد و حتي ازش پرسيد:چه لباسي بپوشم؟! خدايا بخندم؟! -چون مي دونم شما خانم خوش سليقه اي هستين،هر مدلي كه دوست دارين بپوشين؛اما دلم مي خواد آناهيتا رو تو يه دكولته ي سياه ببينم! *** +من و مهتابم خوشحاليم كه بالأخره شما رو مي بينيم.مهتاب كه از همين حالا خودشو درگير كرده.حتي لباسشم انتخاب كرده.مهتاب به همه ي دوستاش خبر داده كه... -مهتاب!مهتاب!مهتاب!....مهتاب كيه ديگه؟!!من به خاطر تو دارم ميام تو مراسمي كه هيچ ربطي به من نداره!فقط تو!نه مهتاب يا هر كس ديگه....بفهم اينو! ************* من شروع شدم! ************* پ.ن:نع!شايدم تموم شدم..... + نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386 23:27 توسط سان شاین |
. . اینجا تا یه مدتی درش تخته ست! جایی نرین بر می گردم! ****************************************************** تموم شد! اطلاع ثانوي رو مي گم؛برگشتم. حالا مي خوام برم سر اصل مطلب: 1-من اون مترسك فيلسوف كه يه مدت آناهيتا بود و همه به اسم دختري به نام سگ مي شناسنش نيستم. بزرگترين شباهت ما آناهيتاييه كه يكيش دختري به نام سگ بود و يكيش آناهيتاي استاد ... و كوچكترين تفاوت ما پسر بودن اون و دختر بودن اين يكيه! 2-مشخص نيست تا كي اين جا دوام بيارم اما از اين به بعد،لطفن هيشكي واسه لينك كردن سان شاين اجازه نگيره؛فقط هركي منو لينك كرد،بهم بگه تا برم ببينم كجاها خونه كردم.منم تصميم دارم از اين به بعد توي اين دنياي مجازي حداقل،واسه هيچ كاري از هيچ كارداري اجازه نگيرم؛آره! 3-هيچ انتظاري نيست از اونايي كه لينكشون كردم؛متقابلن حق هيچ انتظاري رو هم به كسايي كه لينكم كردن نمي دم! از اونجايي كه كلن آدم معتقدي نيستم به قانون تبادل لينك هم اعتقادي ندارم! اوهووووم! 4-انسان قدر شناسي ام.آدماي اينجارو نمي شناسم اما حاضرم همه رو يه بغل سان شاين مهمون كنم......واقعن حاضرم! + نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386 20:51 توسط سان شاین |
تموم شد؛(شعر رو میگم)و حالا من گوش بودم،تو اما سکوت....... نمی دیدی منو!گم شده بودم آخه توی شعر....من صادقانه گم شده بودم توی شعر! * - متاسفم که باید قطع کنم!پنج شنبه شب اما وقتم آزاده.از طرف من به دوستتون قول تکمیل مصاحبه رو بدین واسه اون شب. * کوتاه بیا نبود مهتاب. -پنج شنبه شب......شب جمعه.....هووووم.....چه شود؟!کی میره این همه راه رو؟!عجب زمان مبارک و باحال انگیز ناکی................ * تماس گرفتیم باز.... تماس گرفتیم باز...... تماس گرفت--------م ! تماس گرفتم باز................ مضایقه نکردی حرفات رو از من!صدات رو از من!دوری حضورت رو از من حتی!و شعرات رو؛شعرات رو!شعرایی که بوی حماسه و جاودانگی می داد. نع!اینم نمی دونستم که شاعرم هستی. * - دوست دارم آناهیتا باشی!آناهیتا صدات کنم. + آناهیتا؟!چرا استاد؟ - خب آناهیتا سمبل پاکی؛سمبل آب و پاکی و برای من نماد زنانگی. * و من شدم آب و پاکی و........زنانگی! * پ.ن: چرا راستی؟!! + نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386 11:15 توسط سان شاین |
مشکلی نداشتم واسه شب بیرون موندن.مسافرت بود مادر؛پدر هم که از مهمونی های شبانه ی دخترش به این شرط که زودتر باهاش هماهنگ کنم،استقبال هم می کرد؛خصوصن مواقعی که مامان خونه نبود.اینارو لازمه ی بزرگ شدن دخترش می دونست؛نمی دونست اما من هر روز دارم کوچیک تر می شم...دارم خردتر می شم...دارم حقیر تر می شم... * خسته م...خسته ی خسته! تو اما.... * فراموش نمی کنم اشتیاقمو گوشی رو که گرفتم. +سلام استاد! -سلام! +من....راستش... -می دونم!دوستت بهم گفت.اینم گفت که اهل شعری +البته فقط می خونم.نمی نویسم.بلد نیستم! -بخون! +بله؟!! -شعری که دوست داری رو بخون! و من خوندم... دوست ندارم بگم کدوم شعر فروغ رو خوندم!اما خوندم....و اون گوش داد.گوش کرد.آروم و بی صدا فقط گوش سپرد به فروغی که از صدای من شعر می شد....................................... * من اما همه تن صدا بودم تو اما همه تن سکوت بودی و من.........نه!نع!نمی دونستم. * پ.ن: تو وقتی صدای شعر کسی می شی تو گوش کی می شینی؟ + نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386 13:47 توسط سان شاین |
مگه نمی گی دوستش داری؟ +خب... -خب نداره که دختر!گوش کن ببین چی می گم؛امشب قراره واسه تهیه ی گزارش بش زنگ بزنم.می تونم در مورد تو هم باهاش صحبت کنم! آب سردی انگار ریختن روی سرم... +در مورد من؟!!...چیکار می خوای بکنی تو؟ - هیچی!بش می گم:" دوست من از شما خوشش میاد؛دوستتون داره" سکوت کرد. یه دفه سکوت کرد. - امشب اصلن بیا خونه مون!من باهاش حرف می زنم تو هم باش ولی از من میشنوی برو یکی رو تور کن که عینهو پدر جانت باشه!خوش تیپ باشه!آقا باشه!رشته ی دکتراش گرایش پولسازی داشته باشه!همه چی تموم باشه اصلن!اگه مامانت نبود زبونم استغفرالله لال!بهشت الان درست زیر پای اینی بود که کنارت نشسته!........ نه! این دکترای ... رو وللش کن! +هی! تو! شونه هاشو انداخت بالا: - میدونم خانوم!تو فقط هنر...رو دوست داری!بابا خوش اشتها! پیاده شو با هم بریم.آقای دکتر!فرانسه! چشماش که ریز شدن ابروهاش گره خوردن تو هم: -اینو ولی نمی فهمم ،تو از چیه این پیرمرد خوشت میاد؟!! اونم کسی که از دانشجوهاش آمار گاه گاهی سگ اخلاق شدنش رو دارم!...... پ.ن۱:دیر به دیر اگه میام این روزا واسه اینه که در گیرم...می گم اما همه چیو! همه چی رو! پ.ن۲:بی ادامه نیست؛مسلمه دیگه!!! + نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 11:19 توسط سان شاین |
|